#خیانت_پارت_150
مادرم روی یکی از مبل ها نشست و من تازه متوجه تغییر خانه شدم...ایستادم و به مبل های جدید نگاه کردم.
"می خوای تا آخر عمرت اونجا وایسی؟"
دهانم را باز کردم و تعجبم را بیان:"مبلا عوض شدن"
اخم هایش را درهم کشید:"باید عوض می شدن، 6 ماه بود عوض نشده بودن"
"فقط 6 ماه؟"
"اوه خدای من، ادای امل ها رو در نیار"
نفس عمیقی کشید:"اومدی که از مبلا حرف بزنی؟!"
به خودم آمدم...قدم برداشتم و روی صندلی نشستم...
"خسته ام مامان"
سکوت کردم تا به حرف بیاید...تا بپرسد چرا؟...تا جوابش را بدهم و آرام شوم...ولی انتظار زیادی بود...
"مامان من بریدم..."
این جمله مجوز بیرون آمدن اشکهایم بود.
"نمی دونم باید چیکار کنم، می خوام طلاق بگیرم، می خوام بیام پیشتون، بسه هرچی تحمل..."
میان حرفم پرید:"کاری نکن که بگن تربیت من بد بوده!"
romangram.com | @romangram_com