#خیانت_پارت_149
قبل از آنکه جوابی بدهم رفت.
صدای بیرون رفتن ماشین و دور شدنش را که شنیدم به خودم آمدم و نگاهم را از در گرفتم...ظرف ها را بیخیال شدم...بی خیال همه چیز شدم...آدم که تنها باشد فرصت تمیز کردن اطرافش هم زیاد می شود.
به طرف میز رفتم ودفترچه را برداشتم و نگاهم روی برگه ی روی میز ماند...برگه ای که منوی من بود...لبخند زدم و برگه را برداشتم و تا کردم و لا به لای برگه های دفترچه جای دادمش...
از ویلا بیرون آمدم و به طرف دریا رفتم...باد ملایمی می وزید...موهایم دست خوش بازی باد شده بودند و بالا و پایین می رفتند...خودشان را به سر و صورتم می کوبیدند...می خواستند جدا شوند، بروند همراه باد...اما پای بند بودند...پای بند من...
روی شن هایی که سرما را از دست داده بودند نشستم و از گرمایی که گرفتم لذت بردم...دفترچه را باز کردم و خودنویس را از میانش بیرون کشیدم...
آخرین جملاتم را خواندم...آخرین خاطراتی که نوشته بودم...خاطره ی آن شب کذایی و بدتر از آن صبحی که در حمام سرم را به دیوار می کوبیدم و قهقهه سر می دادم...
ادامه اش را نوشتم:*«لباس هایم را به تن کردم و از خانه بیرون زدم...مقصد را می دانستم...خانه ی مادری که مادری کردن را بلد نبود...
زنگ در را فشردم و در باز شد...وارد آسانسور شدم و دکمه مربوط به طبقه را زدم و بازهم پوزخندم به نزدیکی لبم رسید... "خونه آدم هر چی بالاتر باشه انسان هم با خودش بالا می کشه"
آسانسور هم به سختی این بالا آمدن را طی می کرد...انگار او هم از این بالا بودن خوشش نمی آمد...
جلوی در ایستادم و به در بسته خیره شدم...در ذهنم درخشید:چرا کسی درو باز نکرده؟!
با انگشت اشاره ام به در ضربه زدم...در باز شد...برای اولین بار مادرم در را باز کرد...با تعجب به مادرم نگاه کردم...
در را رها کرد و از جلوی در کنار رفت:"بیا داخل"
پا به داخل گذاشتم و باز هم پوزخند جای خودش را روی لبم پیدا کرد وقتی حرف مادرم را به یاد آوردم...
"هیچ وقت کفشت رو برای وارد شدن به جایی در نیار، این بزرگت می کنه، قدرتت رو بیشتر می کنه"
قدم هایم را محکم بر می داشتم...پایم را روی فرش دستباف فشار میدادم...دلم بزرگی می خواست...دلم قدرت می خواست...پا می کوبیدم و منتظر بزرگتر شدن بودم.
romangram.com | @romangram_com