#خیانت_پارت_148
می خواستم محکم باشم...می خواستم منطقی فکر کنم...او کار داشت و می رفت...نمی توانست که تا ابد کنارم باشد...اما بچه شده بودم و بهانه می گرفتم.
"قرارمون این نبود بابا"
غذا را رها کرد و در چشمانم خیره شد:"می دونم عزیزم، ولی این یه کار مهمه، میرم و فردا برمی گردم، باشه؟!"
اشک توی چشمم لانه کرد و ضعفم را نشان داد...دستش را دور انگشتانم حلقه کرد.
"واسه همیشه که نمی رم، قول میدم فردا اینجا باشم"
از نگرانیش لذت بردم...نفس عمیقی کشیدم و آب دهنم را قورت دادم.
حرف را عوض کردم:"باشه، غذا رو بخوریم تا یخ نکرده"
غذا را بدون هیچ حرفی خوردیم...از جایش بلند شد و رفت...بی حر کت نشستم و به در خیره شدم...
صدای قدم هایش را که شنیدم از جا بلند شدم و ظرف ها جمع کردم...نمی خواستم بیش از این نگرانش کنم...او می خواست برود و نگران کردنش هیچ فایده ای نداشت.
"من دارم میرم"
ظرف را توی سینک گذاشتم و آب گرم را باز کردم...به «باشه» ی آرامی اکتفا کردم.
"زود بر می گردم عزیزم"
برگشتم و لبخند زدم...نباید نگرانش می کردم...لبخند زد و آرامش در چشمانش موج زد
"خدافظ دختر بابا"
romangram.com | @romangram_com