#خیانت_پارت_147
غذا را کشیدم و روی میزگذاشتم.
"بابا، غذا آمادست"
چند دقیقه بعد وارد آشپزخانه شد.
"به به ببین چه کرده ستاره خانوم گل گلاب"
لبخندم را عریض تر کردم...روی صندلی نشست...برایش پلو کشید و ظرف خورشت را نزدیکش کردم.
قاشقش را داخل ظرف کرد:"ببینم مزش چطوره؟..." چشمکی زد:"شوره؟! بی مزست؟! شایدم 1% خوش طعم باشه"
شیطنتش به من هم سرایت کرد...
"درست می گی بابا، از قدیم گفتن آشپز که 2 تا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک"
ظرف خورشت را رها کرد:"زبون آدمیزاد نیس که، زبون زرافست"
صدای خنده ی من با صدای آهنگ گوشی پدرم یکی شد...قاشقی از غذا را در دهانش گذاشت و بلند شد.
همانطور که به طرف در می رفت با دهن پر حرف زد:"نه همشو بخوریا، واسه منم نگه دار"
قاشق را در دهانم کردمو چشمانم را بستم...نمی دانم ادویه جات طعم غذا را اینقدر لذیذ کره بود یا حس خوشبختیم؟!
وارد آشپزخانه شد و روی صندلی نشست...دمغ بود...
"کی بود بابا؟!"
قاشقش را پر کرد:"حسابدار کارخونه کرج، گفت باید برگردم اونجا"
romangram.com | @romangram_com