#خیانت_پارت_146
کمی عقب تر رفتم:"میز ناهار با من خود ناهار با شما"
از جایش بلند شد و به طرفم دویید...دوییدم و به سمت ویلا رفتم...به در ویلا که رسیدم به عقب نگاه کردم...پدرم آرام قدم می زد...دوییدنش برای ترساندن من بود و بس...لبخند زدم.
وارد آشپزخانه شدم...مواد لازم پختن قیمه را بیرون آوردم...پدرم وارد شد و به طرف ضبط روی میز رفت...روشنش کرد
آهنگ پخش شد و من را به گذشته برد...آهنگ را با صدای کم می گذاشتم و گوشه ی اتاق می نشستم و به دیوار زل میزدم...
پیازها را در دست گرفتم تا پوست بگیرم...دستی جلو آمد و چاقو را از دستم گرفت و مشغول شد...لبخند زدم و گوشت را زیر آب ولرم گرفتم.
صدای خواننده میان زمزمه ی پدرم محو شد...گم شد...نه اینکه صدای او بلند باشد...قسمت هایی از آهنگ را که زمزمه می کرد دوست داشتم...اما شنیدنشان با صدای پدرم لطف دیگری داشت.
منو نسپر به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من از آینده ی تو
پیازها را به دستم داد و من خوردشان کردم...به جان پوست سیب زمینی ها افتاد.
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردمو یار تو باشم
پیازها را داخل قابلمه ریختم و زیرش را روشن کردم...عجیب بود این پدر...پدری که هرگز ندیده بودم در خانه کمک کند...آهنگی را گوش دهد و بخواند...برگ تازه ای بود از پدرم...
سیب زمینی ها را به دستم داد و به پاک کردن برنج پرداخت...همانطور که سیب زمینی را خورد می کردم زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر داشتم...من فرد تازه ای را کشف کرده بودم.
...
romangram.com | @romangram_com