#خیانت_پارت_145
"الانم چشامو می بندم روی همه ی بچه ها" مکث کرد.
با بغض زمزمه کرد:"چشامو باز نگه میدارم تا فقط بچه خودمو ببینه، بچه ای که دلم براش تنگ شده"
شانه اش را عقب کشید...گردنم را صاف کردم و چشمانم را باز...سرم را چرخاندم و نگاهش کردم...لبخند روی لبش بود اما هوای چشمانش ابری بود.
"دلم برات تنگ شده دخترکم"
لبخند زدم و خودم را در آغوشش غرق کردم...اشک هایم جاری شدند اما این اشکها با تمام اشک های زندگیم فرق داشت...این اشکها می ریختند و آغوشی را آبیاری می کردند که شادی را به من هدیه داده بود.
چند دقیقه از این آرامش لذت بردم...دستش را درموهایم فرو کرد:"فکر نکن من همیشه اینطوریما، از دخترای لوس خوشم نمیاد"
سرم را از روی سینه اش کنار کشیدم و اشک هایم را با دستم پاک کردم.
به لباسش نگاه کرد:"ببین چقدرم کثیفم کرده، الان فهمیدم چرا از بچه ها خوشم نمیاد"
بلند خندیدم و دست خیسم را روی لباسش کشیدم...چشمانش را گرد کرد:"بدو برو تو بچه پرو تا سیاه و کبودت نکردم"
خنده ام را جمع کردم...این مرد دوست داشتنی ترین مرد جهانم بود...
خودم را لوس کردم:"دلت میاد بابایی؟"
اخمش را در هم کرد...اخمی که با لبخند روی لبش منافات داشت...
"دلم میاد خوبم میاد، شام که ندادی بخورم، صبحونه ام که من درست کردم، حداقل یه ناهار بده بخورم"
از جایم بلند شدم و لباسم را تکاندم تا شن ها از لباسم دل بِکَنند...کمی از پدرم فاصله گرفتم و با لحن شطنت آمیزی گفتم:"بذارید دو ساعت دیگه براتون میز ناهاری آماده می کنم که انگشت به دهن بمونید..."
"این شد، آفرین به دختر خوبم"
romangram.com | @romangram_com