#خیانت_پارت_144
"سرمدی می گفت اینجور حکما یه سال طول می کشه تا اجرا بشه"
سرجایم خشک نشدم...رفتم...در خانه را باز کردم پا به بیرون گذاشتم...زمستان نبود...زود بود برای سرمای هوا اما دستانم یخ بستند...دستانم را زیر بازویم گرفتم و به طرف دریا رفتم...
شاید حکمش سخت بود...شاید درد داشت اما...اما این انتظار بدتر از درد سنگسار بود...یکسال؟!...
خودم را جایش گذاشتم...یکسال چوب خط بکشی تا به مرگت برسی...یکسال هرلحظه به مرگت فکر کنی...یکسال در زندان سر کنی و به تمام کارهایی که کردی فکر کنی...
آب روی پایم می آمد و شن های زیرش را خالی می کرد...لبخند زدم و در دل با دریا حرف زدم:"چقدر بی فکری، نمی دونی هرچقدر هم زیر پام رو خالی کنی بازم زمین منو سرپا نگه میداره"
چند بار نفس عمیق کشیدم...بغض تازه وارد را خوردم و فریاد زدم:"بخشیدمش خدا، ببخشش"
بخشش من اما به دردش نخورد...یکسال تمام زجر کشید...به قول خودش آنقدر مرد نبود که به خودکشی تن دهد.
از دریا دور شدم و روی شن های خنک نشستم...هنوز از سرمای شب جامه بر تن داشتند...سرم را بالا آوردم به خورشید نگاه کردم...از بچگی این بازی را دوست داشتم...خوب که چشمم سیاه شد سرم را برگرداندم و پلک هایم را بستم...
میان تاریکی زیر پلکم خورشید خودنمایی می کرد...خورشیدی که واقعی نبود...کپی ای از خورشید بود که من برای تاریکی خودم برداشته بودم...
دست کسی روی سرم قرار گرفت و هدایتش کرد...سرم را به دستش سپردم و روی شانه ی مردانه اش فرود آمدم.
"خیلی وقتا پدرایی رو میدیدم که با بچه هاشون خوش می گذروندن، بهشون حسودیم میشد، دلم برای دخترم تنگ می شد، اما وقتی می دیدمت که تو خودتی منم بیخیال پدر بودنم می شدم، میرفتم دنبال مرد بودنم، دنبال جمع کردن پول..."
دستش روی کمرم رفت و نوازشش را شروع کرد...من چه دلخوش بودم به خورشیدی که هنوز تاریکی ام را روشن می کرد.
"می رفتم و سعی می کردم چشمام رو ببندم روی همه ی پدرا و بچه های دنیا تا دلم هوایی نشه..."
بوسه ای روی موهایم نشاند و دلم پر کشید به آسمان و روی ابرها راه رفت...
romangram.com | @romangram_com