#خیانت_پارت_143

لقمه بعدی را به دهان نزدیک کردم:"نه"

"خدا رو شکر"

لقمه را قورت دادم و انگشتانم را دور لیوان چای حلقه کردم:"نمی خوام از اون طریق اقدام کنم برا طلاق"

از چایش کمی خورد:"پس؟!"

"می خواستیم پیداش کنیم که کردیم، توافقی..."

"هر چی تو بخوای"

نفسم را برای سوال بعد حبس کرد:"اون، اون زنی که..."

میان حرفم پرید:"پرسیدم، آشنا نبود"

چقدر خوب بود که به جای آنکه بگوید پریسا نبود گفت آشنا نبود.

از آن سوالهای سخت بود...سوالهایی که جوابی دو پهلو داشت....نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت...خوشحال از اینکه با دوست قدیمیم نبود یا ناراحت از اینکه با زنی دیگر بود.

لیوان چای را بالا آوردم و مزه مزه اش کردم.

"کی؟"

سرش را بالا آورد و خیره نگاهم کرد...نگاهش نکردم...نمی دانستم چه چیز را باید در نگاهم بریزم و تحویلش دهم.

معنای سوالم را فهمید...فهمید زمان حکم منصور را می پرسم...فهمید اما سکوت کرد...

دستم را از چای دور کردم و با فشار پایم صندلی را عقب دادم و بلند شدم...قدم برداشتم تا از آشپزخانه دور شوم...

romangram.com | @romangram_com