#خیانت_پارت_142


دستم را سریع پشتم گرفتم و سرم را بالا و پایین کردم...یعنی باشه.

تازه علت کمر درد و استخوان دردم را فهمیدم...فشار روحی کار خودش را کرده بود...

به سرعت خودم را به داخل حمام رساندم...در را بستم و نفس راحتی کشیدم اما...سعی کردم به اینکه شاید تخت هم کثیف شده باشد فکر نکنم...

زیر دوش آب گرم بدن خسته ام را کمی التیام بخشیدم...سوالها پشت سر هم پدیدار می شدند...بعضی ها را جواب می دادم...بعضی هار را برای پدرم نگه می داشتم...بیشتر سوالهایی که جوابشان ناراحت و پریشانم می کرد را پاسخ ندادم و موکولشان کردم برای بعد...

حوله را دور خودم پیچیدم و در حمام را باز کردم...خواستم اطراف را سرک بکشم تا اگر پدرم نباشد به داخل اتاق بروم اما لباس هایم به دستگیره ی بیرونی در آویزان بود...لباس ها را برداشتم...کیسه ای هم بود...آن را هم برداشتم و در را بستم...داخلش را نگاه کردم و از خجالت سرخ شدم...پدرم فهمیده بود...پس حتما تخت هم کثیف شده بود.

نمی توانستم تا ابد در حمام بمانم پس لباس هایم را پوشیدم و پا به بیرون نهادم...اولین جایی که سرک کشیدم اتاق بود...تشک روی تخت جمع شده بود و گوشه ی اتاق جا گرفته بود...صورتم گرم شد...سرم را پایین انداختم وارد آشپزخانه شدم.

کنار اجاق ایستاده بود:"به به، ببین چه دختری دارم من، ترگل و ورگل، بشین باباجان تا چای برات بریزم"

به میز نگاه کردم...همه چیز آماده شده بود...مثل کودکی نوپا بودم که احتیاج به کسی داشتم تا همه چیز را برایم مهیا کند...

خوراکی های روی میز اشتهایم را تحریک کرد...صندلی را عقب کشیدم و نشستم...دستم را کشیدم و نان را برداشتم.

پدرم هم با دو لیوان چای نزدیک میز شد و نشست...یکی را جلوی من گذاشت.

"یادت نرفته که منوی دیشبتو، قرار شد چای بخوری و لبخند بزنی"

لبخند محوی زدم و شروع به خوردن پنیر کردم...لقمه دوم را خوردم که پدرم به حرف آمد:"بهتری؟"

سرم را تکان دادم.

"زبونت رو موش خورده؟"


romangram.com | @romangram_com