#خیانت_پارت_141
"اگه من می موندم پیشش این اتفاق نمی افتاد؟!"
اصلا فکر نمی کردم...فقط حرف میزدم...پدرم با پنبه و بتادین برگشت...پتو را کنار زد...در بتادین را باز کرد و روی پنبه ریخت...
"آره، آره، تقصیر من بود، اگه مثه همه ی این سالا می موندم پیشش اینجوری نمی شد"
روی جایم نشستم و داد زدم:"باید برم بابا، باید برم پیشش"
از جایم بلند شدم...کمرم تیر کشید...دستم را به کمرم گرفتم و ناله کردم...پنبه را روی زمین رها کرد به طرفم آمد...دستم را گرفت.
"باید بخوابی ستاره جان، باشه؟!"
سرم گیج رفت...روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرفتم...جلوی پایم، روی زمین نشست.
"حالم بده، خیلی بد"
با این حرفم چشمانم گرم شد و اشک هایم جاری شد...روی تخت دراز کشیدم و مثل جنین در خودم جمع شدم...کنارم دراز کشید و بغلم کرد...
تا طلوع خورشید زار زدم و او نوازشم کرد...آنقدر گریه کردم تا از حال رفتم...شاید هم خوابیدم.
با نوازش های پدرم بیدار شدم…تمام بدنم درد می کرد...از درد استخوان هایم ناله کردم...
"پاشو عزیزم، پاشو"
با کمک پدرم روی تخت نشستم...لیوان آب را کنار لبم گذاشت و کمی بالا گرفت...فقط چند قطره ی آب برای بدتر شدن حالم کافی بود...دستم را جلوی دهانم گذاشتم و از جایم بلند شدم...به سرعت به طرف دستشویی رفتم...در دستشویی را باز کردم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم و تمام تخم مرغ را...
کمر خم شده ام را صاف کردم و جلوی روشویی ایستادم...آب را باز کردم و چند مشت آن را روی صورتم ریختم…شیر آب را بستم و خواستم به طرف اتاق بروم که احساس خیسی کردم...دستی به پشتم کشیدم و نگاه به دست خونی ام کردم و آه کشیدم...
"تا تو بری حموم منم صبحونه درست می کنم"
romangram.com | @romangram_com