#خیانت_پارت_140
پدرم جلو آمد و دستم را گرفت:"پاشو باباجان، پاشو پات..."
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد و بی ربط پرسیدم:"سنگسار درد داره؟"
اشک از چشمانش چکید و روی دستم افتاد.
لرزش دستانم شروع شد...بدنم از سرمای قلبم یخ زدند...پدرم پشت سرم قرار گرفت و دستانش را زیر بغلم برد و به زور بلندم کردم...حسی توی پایم نبود تا پدرم را یاری کنم...درست مانند فردی فلج...
به چه فکر می کردم؟!...به هیچ چیز...ذهنم خالی خالی بود...خالی تر از همیشه...اشک نمی ریختم...نمی دانستم چه باید بکنم...
پدر بغلم کرد...به سمت اتاق رفت و من رو روی تخت گذاشت...پتو را رویم کشید...دستش را گرفتم.
"من عاشقش بودم؟ دوسش داشتم؟"
دست دیگرش را بالا آورد و پیشانی ام را لمس کرد:"بخواب عزیزدلم، بخواب"
دستش را محکمتر فشار دادم:"می ترسم بابا"
زبانم حرف دلم را زده بود...از چه می ترسیدم مهم نبود...مهم ترسی بود که در دلم ریشه کرده و بدنم را می لرزاند...
روی زمین نشست:"من پیشتم، تو بخواب"
با خودم حرف می زدم یا پدرم؟...نمی دانم.
"تقصیر من بود؟!"
دستش را از میان انگشتانم در آورد و رفت...من همچنان حرف می زدم...
romangram.com | @romangram_com