#خیانت_پارت_139

به سختی کلمات را بیرون ریختم:"مگه خود سرمدی..."

از لرزش صدایم به ترس و خجالتم پی برد و میان حرفم پرید:"آره خود سرمدی گفت از این راه جلو نریم ولی اوضاع فرق کرده..."

سرمدی گفته بود بهتر است طلاق توافقی بگیریم اما منصور نبود...آب شده بود و در زمین رفته بود...سرمدی گفته بود برای پیدا کردنش تقاضای طلاق دهم تا شاید پیدایش شود...اما نشده بود...گفته بود از گواهی پزشکی قانونی «سقط جنین به دلیل ضرب و شتم» استفاده نکنیم...گفته بود اگر از این طریق عمل کنیم امکان دارد منصور هم مرا به خاطر رابطه نامشروع به دادگاه بکشاند...این ها را به پدرم گفته بود و خدا می داند پدرم به چه سختی اینها را برایم توضیح داده بود...وفقط خود خدا می دانست چقدر من خجالت کشیده بودم.

نظر همان فرد به خاطر اوضاع فرق کرده بود...اما کدام اوضاع؟!...چه چیز فرق کرده بود؟!...

می خواستم سوال کنم اما نمی توانستم...از جایم بلند شدم و به طرف کابینت ها رفتم...قوری را برداشتم و داخلش چای ریختم...

"فقط یکم طول می کشه تا حکم منصور رو بدن..."

برگشتم و به پدرم نگاه کردم...از دهانم پرید:"حکم؟!"

بدنش را خم کردم و به میز تکیه داد:"آره حکم" مکث کرد...همانطور خیره نگاهش کردم...

زیر لب زمزمه کرد:"حکم سنگسار"

دست من سست شد یا قوری سنگین...نمی دانم...قوری افتاد...دل من دوباره شکست یا قوری نمی دانم...

بدون پلک زدن به پدرم خیره شدم...چه می گفت؟!...سنگسار؟!...حکمش بیاید؟!...

بابا بی رحم شده بود یا دل من نازک به اندازه تار مو؟!

سرش را میان دستانش گرفت و با صدایی که از ته چاه می آمد ادامه داد:"با زن شوهر دار بوده، شوهره مچشون رو گرفته، سرمدی گفت تا حکمش بیاد اقدام می کنه!"

سخت بود؟...آری سخت بود...از زمانی که او را با آن زن در شرکتش دیدم سخت تر بود...از آن زمان او را دوستم دیده بودم سخت تر بود...نمی دانم چرا سخت تر بود...هیچوقت هم نفهمیدم...تمام دنیا روی سرم آوار شدند...قبل از این می دانستم چه می کند اما...اما همه ی دنیا نمی دانستند...شاید به خاطر رسوا شدنش سخت بود...

پاهایم سست شد...روی زمین نشستم...فارغ از این که پایم زخم می شود...درد می گیرد...خون می آید...

romangram.com | @romangram_com