#خیانت_پارت_138
به تلخی جواب دادم:"به مامان"
از کنارم رفت...روی صندلی نشست:"مادرت زن خوبیه، فقط یه سری اعتقاد داره که نمی تونه کنارشون بذاره"
حرفی نزدم...حرفی نداشتم که بزنم...تخم مرغ ها را شکستم...زیر شعله را خاموش کردم و تابه را برداشتم و روی میز گذاشتم...کیسه نان را جلو کشیدم.
"بخورید که از دهن می افته"
لبخند زد و شروع کرد.
غذا که تمام شد از جایم بلند شدم و کتری را روی اجاق گذاشتم...سر جایم برگشتم و به پدرم نگاه کردم...حالت چهره ام را منتظر نگه داشتم...نمی توانستم خودم بپرسم...نمی توانستم از پدرم بپرسم منصور چه شد؟...کارهای طلاقم به کجا رسید؟...نه نمی توانستم...
چشمانش نگاهم را غافل گیر کرد...سرم را پایین انداختم...نمی دانستم تا کجای حرف های منصور را شنیده...نمی دانستم در موردم چه فکر می کند...
زمزمه کرد:"از منصور خبر داری؟"
خبر؟!...از آن روز دیگر خبری از منصور نبود...خودش گفته بود برو...خودش گفته بود زندگی جدید بساز...خودش طلاق را خواسته بود...اما نبود...هیچ کجا نبود...حتی تماس هایمان را هم جواب نمی داد...
آرامتر از او جواب دادم:"نه"
دستش را روی میز گذاشت و با انگشت اشاره اش خطوط نا معلومی را رسم کرد.
"دیروز سرمدی اومد پیشم..." مکث کرد...سرمدی وکیل پدرم بود.
"گفت از طریق رابطه نامشروع اقدام می کنه..."
لبم را از گزیدم...رابطه نا مشروع؟!...دستم را روی دستم گذاشتم و سرم را بیشتر خم کردم...برایم سخت بود پدرم رو به رویم بنشیند و بگوید رابطه نامشروع...بگوید خیانت...بگوید طلاق...بگوید...
romangram.com | @romangram_com