#خیانت_پارت_135
دستم هایم را بالا آوردم و چشمانم را مالیدم:"مگه ساعت چنده؟"
"سه نصفه شب"
چشمانم را رها کردم و دستان پدرم را گرفتم:"شوخی می کنی؟"
"نه پدر آمرزیده، برو ساعت رو ببین"
سرم را به نشان خجالت خم کردم:"نمی دونم چطور یهو خوابم برد، اونم اینقدر عمیق و طولانی، ببخشید"
دستش را گرفتم و از روی مبل بلند شدم:"اصا یه کاری می کنیم، الان یه چیز ساده می خوریم مثه تخم مرغ" دستش را فشردم:"چطوره؟"
چشمانش خندید...سرش را تکان داد...یعنی قبول.
دست راستش را با دست چپم گرفتم...به سمت آشپزخانه کوچک بردمش...کنار میز ایستادم و به صندلی اشاره کردم...ادای گارسون ها را در آوردم.
"میز رزرو شده ی شما، لطفا بشینید"
پدرم خنده ی کوتاهی سر داد...صندلی را عقب کشیدم...نشست و صندلی را تنظیم کرد.
دفترچه را برداشتم و از میانش برگه ای را جدا کردم...خودکار به دست گرفتم و نوشتم...
رستوران ستاره
تخم مرغ ساده........1روز
romangram.com | @romangram_com