#خیانت_پارت_134
لبخند زدم...زندگی ام را خراب کند؟!...کدام زندگی؟!...چشم از گوشی گرفتم و به جاده ی زیبا دوختم.
...
کنار دریا ایستادم و نفس عمیق کشیدم...دو هفته از آمدن گذشته بود...صدای دریا آرامم کرده بود...روی زمین نشستم و دست هایم را در شن های گرم ساحل کردم...در طی این دو هفته بارها گذشته ام را دوره کرده بودم...درباره اش چیزهایی را به دکتر گفته بودند اما هنوز هم دلم می گرفت...آنقدر دلم می گرفت که ساعت ها سرم را روی شانه ی پدرم می گذاشتم و گریه می کردم...گریه ای بدون پایان...
دستم را از بین شن ها بیرون آوردم و دفترچه ی کنار دستم را برداشتم و نوشته های شب قبلم را دوره کردم...نظر دکترم این بود که گذشته ام را در این دفترچه بنویسم...شب ها بنویسم و صبح ها به عنوان یک داستان مرورش کنم...خدا می داند چقدر این کار آرامم می کرد...
دفترچه را بستم و به دریا خیره شدم...موج ها همچون انسان های خشمگین به سوی ساحل می آمدند...اما در نزدیکی ساحل رام می شدند و ساحل را نوازش می کردند...
کار هر روزم بود نگاه کردن مواج خروشان که از افق می آمدند و نزدیکی پاهایم زانو می زدند.
آفتاب که به وسط آسمان رسید دفترچه را برداشتم و از جایم بلند شدم...سمت ویلا رفتم...
ویلای کوچکی بود اما در مکان زیبایی قرار داشت...به خودم یادآوری کردم که امشب پدرم از تهران می آید پس باید به خرید بروم و شام درست کنم...
در را باز کردم و دفترچه را روی میز دونفره گذاشتم...روی مبل دونفره نشستم و تلویزیون را باز کردم...شبکه ها را عوض می کردم...مستندی توجهم را جلب کرد...مستند در مورد نحوه ی سوگواری اقوام ایرانی بود...
قومی را نشان می داد که کنار خاک عزیزشان نشسته بودند و خاک گورش را بر می داشتند و روی سر و صورت خود می کوفتند...زیر لب گفتم:"این کولی بازیا دیگه واسه چیه؟"
شبکه را عوض کردم...روی مبل دراز کشیدم و چشمم را مهمان فیلم هندی کردم.
نمی دانم فیلم هندی بود یا قرص خواب آور...چشمانم گرم خواب شدند و به خواب رفتم.
با دستی که صورتم را نوازش می کرد از دنیای رویاها بیرون آمدم...پلک هایم را چندین بار بهم زدم تا واضح تر ببینم...پدرم آمده بود...چراغ ذهنم روشن شد...از جایم پریدم و بلند گفتم:"شام"
پدرم خندید:"وقت شام که گذشت، کم کم باید صبحونه بهم بدی"
romangram.com | @romangram_com