#خیانت_پارت_133

سرم را برگرداندم و نگاهش کردم:"بابا من خیلی تنهام، دیگه تنهام نذار"

آب دهنش را قورت داد یا بغضش را...نمی دانم.

بعد از چند دقیقه سکوت به حرف آمد:"یه ویلا تو شمال دارم که هیچکس نمی دونه" زیر لب زمزمه کرد:"برای تو خریدمش"

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم:"فکر خوبیه"

"یه دوست قدیمی دارم که..."

حرفش را خورد...نگران بود...این را از طرز نگاهش فهمیدم.

"بابا دیگه چیزی نمی تونه منو ناراحت کنه پس بگو"

نفسش را فوت کرد:"روانپزشکه"

کمی فکر کردم...من به کسی احتیاج داشتم که کمکم کند.

لبخندی زدم تا نگرانیش از بین برود.

"می تونه بیاد شمال؟"

"خونش شماله، آخر هفته ها میره خونش، گفتم بهش گفت می تونه 5 شنبه ها بیاد پیشت"

"خیلی خوبه بابا"

راه شمال را در پیش گرفت...از جلوی رستورانی رد شدیم...یاد فرهود افتادم...گوشی ام را برداشتم...پیام داده بود.

"رضا بهم زنگ زد، ستاره من مجبور بودم بهش بگم، می خواست بیاد پیشت، ترسیدم زندگیتو خراب کنه، معذرت می خوام"

romangram.com | @romangram_com