#خیانت_پارت_132


ایستادم اما برنگشتم.

"لباسی که برای سالگرد عقدمون خریده بودی زیباترین لباسی بود که تا حالا داشتم"

صدایش در هم شکست:"ببخش منو که بهت بد کردم"

اشک هایم از روی گونه ام سر خوردند و روی زمین ریختند...قدم هایم را سریع کردم و از خانه بیرون آمدم.

پاهایم که بیرون از در خانه آمدند به یاد پدرم افتادم...او کی رفته بود؟...همه خراب کاری هایم را شنیده بود؟...صورتم از خجالت سرخ شد...

"گوشیت رو جا گذاشتی"

سرم را برگرداندم...دستم را جلو بردم و گوشی را از دستانش گرفتم...چشمانش سرخ شده بودند.

"من هیچ وقت گوشیتو چک نکردم ستاره، دیشب وقتی اون سیگارا رو دیدم و پشت بندش گوشیت زنگ خورد یه نگاه بهش انداختم"

بدنش را به داخل خانه برد و در را بست.

اگر منصور مادر و پدر داشت باز هم اینگونه میشد؟...اگر همسری جز من داشت بازهم اینگونه می شد؟...همه تقصیرات گردن اوست؟!

از حیاط گذشتم و از خانه بیرون رفتم...فکر اینکه پدرم تنهایم گذاشته باشد دیوانه ام می کرد...در خانه را بستم و به اطراف نگاه کردم...ماشین پدرم رو به روی در بود...پدرم هم بود...لبخند محوی زدم...به سمت ماشینش حرکت کردم و سوار شدم...حرکت کرد.

سکوت کرده بود...این سکوت دلم را آشوب می کرد...به راه توجهی نداشتم فقط زیر چشمی به حرکات پدرم نگاه می کردم...

"می خوای چیکار کنی دخترم؟"

صادقانه جواب دادم:"نمی دونم، فقط می دونم می خوام از اینجا دور بشم، برم یه جای دور"


romangram.com | @romangram_com