#خیانت_پارت_131

"راستی، در مورد دوستت باید بگم اونی که پیشنهاد داد اون بود، من حتی بی محلشم کردم، ولی اون اصرار داشت..."

دستم را به درگاه گرفتم...دروغ نمی گفت...چه دلیل داشت دروغ بگوید؟!...مگر قرار بود با دروغ گفتنش چیزی درست شود؟!...پس راست می گفت...پریسا...

پاهای سست شده ام را از در گذراندم و به سمت اتاق رفتم...در کمد را باز کردم...شنل و روسری سبز را برداشتم...از اتاق بیرون آمدم و همه ی خانه را از نظر گذراندم...تک تک گوشه هایش را...و تنها خاطراتی را به یاد آوردم که در آن منصور نقش داشت...از خودم پرسیدم:"منصور از اول همینطوری بود؟"

منصور از بالکن پا به داخل گذاشت...نگاهش کردم...برای اولین بار گرد سپید نشسته روی موهایش را دیدم...لباس ها را روی زمین رها کردم و به طرفش رفتم.

رو به رویش ایستادم...صورتش را میان دست هایم گرفتم:"میشه درستش کرد؟!"

لبخند زد...لبخندی که تا بحال ندیده بودم...نمی دانم مشکل از چشمان من بود یا لبخند او.

"نه ستاره، نمیشه، زندگیمون دیگه درست نمیشه"

دستش را بالا آورد و روی گونه ام را نوازش کرد.

"میشه منصور، میشه اگه دوتامون درست بشیم"

با صدای بغض داری گفت:"تو خوبی ستاره، خوبی، تو می تونی درست بشی چون از روی حماقت پا گذاشتی توی این راه، ولی من نه، برو و یه زندگی بساز، من تو لجنی رفتم که هرچی دست و پا می زنم بیشتر میرم داخلش"

دستش را پایین آورد...قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش پایین ریخت.

"نمی دونم هرکی گناه می کنه اینجوری میشه یا نه، من می دونم دارم تو لجن فرو میرم، میدونم و زجر می کشم ولی نمی تونم دست بکشم، برو ستاره"

دستم را از روی گونه اش برداشتم...بغض گلویم را چنگ می زد...قدمی عقب رفتم...خوب نگاهش کردم...شاید عاشقش نبودم اما او اولین مرد زندگی ام بود...شوهرم بود.

سرم را پایین انداختم و چرخیدم...به سمت لباس ها رفتم و برشان داشتم.

"ستاره"

romangram.com | @romangram_com