#خیانت_پارت_130


دستم را بالا بردم...اما...این سیلی چیزی نبود که نبود بچه ام را تسکین دهد...دستم را پایین آوردم و نگاهش کردم.

خندید:"همین؟ به این زودی تموم شد؟ چرا یه چاقو بر نمی داری تا منو بکشی؟"

دستش را پیچ داد تا از میان دستان پدرم آزاد کند:"دستم رو ول کن آقای پناهی، کاری به دخترت ندارم"

پدرم دستش را ول کرد...منصور رو به پدرم کرد:"ستاره جان یادم رفته بود پدری هم داشتی"

نگاهش را سمت من برگرداند:"اگه حرفات تموم شده بگو تا من حرف بزنم"

سکوتم را که دید به حرف آمد:"باشه پس شروع می کنم، اول یه سوال دارم ازت، تو این زندگی رو به گند نکشوندی؟" مکث کرد.

"اگه تو جوابی نداری من جواب دارم برات، همون شب سالگرد عقدمون کجا بودی؟"

دهانم را باز کردم تا جوابش را بدهم اما دستش را بالا آورد:"حرف نزن بذار وقتی حرفم تموم شد اگه جوابی داشتی بگو"سکوت کردم.

"گفتی می ری پیش مامانت اینا، ولی نرفتی، مهم نیست واسه چی نرفتی، مهم اینکه اون شب نه خونه ی خودت بودی نه خونه مامانت اینا، پس کجا بودی؟ منو خر فرض کردی منم گفتم بذار با خیالاتش خوش باشه، شبا با فکر کی با من می خوابیدی؟ فکر می کنی من این چیزا رو نمی فهمیدم؟ فکر می کنی صدای رضا رضا گفتنات رو تو خواب نمی شنیدم؟"

جلوتر آمد:"اینا خیانت نیست ستاره؟ خیانت فقط کارای من بود؟ من خیانت خودمو قبول دارم ولی تو هم خیانت کردی، مهم نیست چرا مهم اینکه تو هم به اندازه ی من خیانت کردی، می گی بچه ی من و تو بود؟ خب پس بهتر که مرد، با داشتن پدری مثل من که هر شب بایکیه و مادری مثل تو که فکرش پیش یکی دیگه و بدنش دست منه همون بهتر که مرد، مرد و ندید مادرش با آقا فرهود پیام میده و باهم پیروزیشون رو جشن می گیرن"

دهانم را باز کردم تا از خودم دفاع کنم اما بازهم ادامه داد:"قرار شد تا آخر حرفام ساکت باشی، اینا رو گفتم به چند دلیل، اولیش اینکه منو خر فرض نکنی، دومش اینکه بفهمی تو خیلی هم از من سر نیستی، خیانت فقط رابطه نیس، فکرم هس که تو کردی، صحبتم هست که تو کردی، یه شب با یه مرد دیگه بودن حتی بودن هیچ رابطه فیزیکی هم هست که تو بازهم انجامش دادی، منو تو با هم برابریم"

پشتش را کرد و کمی از من دور شد:"حالا اگه می خوای بری برو، چون من هم از این همه پنهون کاری خسته شدم"

خیلی سخت است که با توپ پر برویی و ذهنت، دلت و وجدانت او را مقصر بدانند و تو را مظلوم، اما وقتی او حرف بزند حرف هایش آنقدر منطقی باشند که وجدانت را بیدار کنند و به جنگ تو بفرستند...

سرم را پایین انداختم...لبم را تر کردم...همه چیز آماده بود تا من هم حرف بزنم...اما چیزی برای گفتن نداشتم...وقتی همه ی حق را به خودت می دهی و برعکسش ثابت می شود دیگر حرفی برایت نمی ماند...قدم هایم را به سمت در برداشتم...به درگاه رسیدم...


romangram.com | @romangram_com