#خیانت_پارت_129
خانه را از نظر گذراندم...چقدر کثیف شده بود...چقدر به هم ریخته بود...بدتر از همه آنها بویی بود که فضا را مسموم کرده بود...به سمت بالکن رفتم و درش را باز کردم تا هوای داخل عوض شود...منصور آنجا بود...پایم را بلند کردم و از درگاه گذراندم...به خودش حتی زحمت برگرداندن صورتش را نداد.
نزدیکش شدم و کنارش ایستادم...چشمانم روی بسته سیگار روی میز ماند...چشمانم را به سمت آن سنگ لق کف بالکن هدایت کردم...کنار رفته بود...سعی کردم آرامشم را حفظ کنم...او کارهایی خیلی بدتر از سیگار کشیدن کرده بود.
"علیک سلام" سرش را چرخاند و ادامه داد:"زود نیس واسه اومدنت؟ میخوای برو یه هفته دیگه بیا"
ناخان هایم را در کف دستم فرو کردم.
"متاسفانه با ضربه هات یه هفته بیشتر بیمارستان نگهم نداشت، وگرنه برای سقط جنین زودتر از اینها مرخصم می کردن و می اومدم کلفتی"
از جایش بلند شد و رو به رویم ایستاد...پوزخندی زد:"به به، چیزای جدید می شنوم، ازش حامله هم بودی؟"
دلم پیچ خورد...چقدر این مرد کثیف بود...
"کافر همه را به کیش خود پندارد"
دستش را بالا برد...اما پایین آوردنش با خودش نبود...پدرم دست منصور را غلاف کرد...
بودن پدرم مرا شیر کرده بود...شیری که زخم هایش هنوز تازه بودند...دستم را بالا بردم و روی صورتش سیلی ای نشاندم:"این برای حرف زشت الانت، بچتو، بچمو، بچمونو تو کشتی"
دستم را بالا بردم و باز روی صورتش فرود آوردم:"این برای اون شبی که اومدم سالگرد عقدمون رو جشن بگیرم ولی تو با یه زن دیگه پارتی گرفته بودی"
ضربه ی بعدی:"این برای اینکه زندگیمونو به گند کشوندی"
بعدی:"این برای اینکه با دوستم، می فهمی؟ با دوست من رابطه داشتی"
بعدی:"این برای کتک هایی که بهم زدی"
بعدی:"برای خیانت هایی که به من کردی و من نمی دونم"
romangram.com | @romangram_com