#خیانت_پارت_128


لبخند زد:"گفتم اینجوری برات راحت تره"

من اما هنوز تلخیم را نگه داشته بودم:"خودم می تونم راه برم"

پدرم اما صبور:"من اورمدش، انتخابش با خودته عزیزم"

خودم را روی تخت تکان دادم...دستم را به میله ی تخت گرفتم و روی پایم ایستادم.

"ببین بابا، من هنوز می تونم راه برم، این ویلچرم نگه دار واسه دفعه بعدی که اومدی سراغم"

سرش را پایین انداخت...چند لحظه بعد ویلچر را کج کرد و بیرون رفت...آمدنش که طولانی شد ترس در دلم ریشه کرد:"اگه از حرفم دلخور بشه و دیگه بر نگرده چیکار کنم؟"...به خودم فحش دادم که چرا هر چه به فکرم رسید را بیرون ریختم.

پدرم از در داخل آمد...لبخندش نشان از بخشیدنم می داد...جلو آمد و زیر بازویم را گرفت...برای اینکه پشیمانیم را حس کند سرم را روی بازویش گذاشتم...باهم به سمت در رفتیم.

با کمک او سوار ماشینش شدم...او هم سوار شد...حرکت کردیم...مسیر خانه مادر را در پیش گرفته بود و من مادرم را نمی خواستم...

"بابا من می خوام برم خونه"

سرش را کامل برگرداند...سعی داشت با دیدن چشم هایم حقیقت را بفهمد...دستم را روی پایش گذاشتم و نگاهش کردم...لبخند زد و مسیرش را عوض کرد...چقدر به این صمیمیت محتاج بودم...

تمام مسیر در سکوت گذشت...به رو به روی خانه که رسیدیم خاطره ی عروسیمان را به یاد آوردم...گاهی اوقات از دوره کردن خاطرات چیزهایی را می فهمی که نقطه ی پنهان ماجرا بوده است...هیچکس خوشحال نبود جز پریسا...

پدر پیاده شد و در را برایم باز کرد...رو به رویش ایستادم و به نگاه مهربانش چشم دوختم...نگاهش حرف زد...نگاهم جواب داد...من به سمت در خانه رفتم...او هم آمد.

در را باز کردم و داخل شدم...او هم داخل شد...نگاهی گذرا به پارکینگ انداختم...ماشین منصور پارک بود...یعنی خانه بود.

در خانه را گشودم...قبل از ورود به خانه نگاهی به پدرم کردم...دستش را روی کمرم گذاشت...حمایت بالا تر از این؟


romangram.com | @romangram_com