#خیانت_پارت_127

"نگران نباش عزیز دل بابا، من اینجام"

پوزخندم آنقدر کش آمد که صدادار شد...دهنم تلخ شد و زبانم را نیز تلخ کرد.

"واسه بودنت دیر نیست؟"

هیچ نگفت فقط نگاهم کرد.

"اون همه وقت که بهت احتیاج داشتم کجا بودی؟ دنبال چی بودی که مهم تر از من بود؟"

دستم را رها کرد...دستش را میانه ی راه گرفتم و فشار دادم.

"دیره بابا، دیره، نگام کن، چی مونده ازم؟ چی مونده از دخترت؟ نه بابا به کبودیام نگاه نکن که اصا درد ندارن، دلم بابا، دلم خونِ، نگاه کن ببین گریه نمی کنم، می دونی چرا؟ چون به ته خط رسیدم، چون مادرم مادری برام کرد، چون پدرم هیچوقت نبود، دنبال در آوردن پول بود"

"از این به بعد باهم زندگی می کنیم..."

دستش را ول کردم...سرم را صاف کردم و به سقف خیره شدم.

"دیره واسه زندگی کردن، دیره چون زندگی کردن آدم زنده میخواد"

صورتش را نزدیک کردو بوسه ای روی پیشانی ام زد...پشتش را به من کرد و از در بیرون رفت...

دکتر می آمد و می رفت...پرستار می آمد و می رفت...این میان فقط پدرم می آمد و نمی رفت...می آمد و دستان سردم را می گرفت...می آمد و بوسه بر پیشانی ام می نشاند...می آمد و یادم می آورد که چقدر دلم پدر می خواهد...

هفته که تمام شد بدنم هم ترمیم شد...دلم اما پژمرده ماند...

روی تخت نشسته و منتظر آمدن پدرم بودم...با خودم فکر می کردم که اگر بیمارستان زخم خنجر اطرافیانم را می دید بازهم مرا مرخص می کرد؟!

در باز شد و به جای پدرم ویلچری وارد شد...اخم کردم...پدرم ویلچر را به نزدیکی تخت هدایت کرد.

romangram.com | @romangram_com