#خیانت_پارت_125
پتو را کنار زدم و روی تخت نشستم...به گوشه های اتاق نگاه کردم...چقدر همه چیز کثیف شده بود...این خانه ی کثیف حتما کدبانوی کثیفی هم داشت...دستم را بالا آوردم....بدنم هم کثیف بود...با خود گفتم:"مگه چند وقته که حموم نرفتم؟"
بدنم را به سمت حمام کشاندم...شیر آب را باز کردم...زیر دوش رفتم...زیر پایم را نگاه کردم...رنگ آب سیاه شده بود...روی زمین نشستم و مشتی از آب را در دست گرفتم...سیاه بود...
بلند شدم و لیف را برداشتم...تمام شامپو را رویش خالی کردم...لیف را محکم روی دستم هایم کشیدم...رنگش اما عوض نشد...سیاه بود...کثیف بود...
بار دیگر کشیدم...محکمتر از قبل...زیر آب گرفتمش تا حباب های کف ناپدید شوند...بازهم کثیف بود...
روی زمین نشستم و دستم را روی زانویم گذاشتم...لیف را روی دستم کشیدم...آنقدر محکم که ناخن هایم در دستم فرو رفت...به خون و سوزش دقت نمی کردم...باید این کثیفی را که حالا با پوست و گوشتم عجین شده بود، از بین می بردم...دستم را رها کردم...زیر آب که گرفتمش باز هم لکه های کثیفی را رویش میدیدم...
یاد کلمه ای افتادم«لکه های ننگ»...آری این لکه های ننگ با من عجین شده بودند...
لیف را پرت کردم...جیغ کشیدم...فریاد زدم...سرم را به دیوار کوفتم...اشک هایم حالم را بدتر کرد...فریاد زدم:"من به اوج لذت رسیدم" و میان هق هق خندیدم...
سرم را باز هم به دیوار کوفتم و ازین درد که در سرم می پیچید لذت بردم...
سرم گیج رفت...به دیوار تکیه اش دادم و مابین اشک خندیدم...فریاد زدم:"چقدر این زندگی رو دوست دارم"
لوله های آب را گرفتم و برای بلند شدن تلاش کردم...
رو به روی آینه ایستادم و بخارش را گرفتم...صورتم را که دیدم وحشت کردم و از این ترس خندیدم...مثل دیوانه ها قهقهه سر دادم.
هر دم از آینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم؟
لیک در آینه میبینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
romangram.com | @romangram_com