#خیانت_پارت_124
خودش جوابم را داد:"خیلی وقته، خیلی وقته"
نفس هایش از ریتم خارج شدند...ذهنم پاسخ داد...خواب را به سختی شکست دادم و دستانم را به سینه اش کوفتم:"ولم کن، برو اونور"...توجه نکرد...بازهم ضربه زدم...فریاد زدم:"برو کنار"...با دو دستش دستانم را به تخت دوخت کردم...جیغ زدم...خودم را پیچ و تاب دادم...قدرت او اما خیلی بیشتر بود...تسلیم شدم.
به یاد صلیب افتادم...عیسی حتما باید مرد می بود؟...آیا من نیز به صلیب کشیده نشدم؟...آیا من در آتش کشیده نشدم؟...
فرق بین من و عیسی چه بود که او را به آسمان بردند و من را روی زمین به حال خود رها کردند؟
بغض جای خودش را در نیمه ی گلویم پیدا کرد...اشک هایم می غلتیدند...اما چه فایده؟...دیگر چیزی مرا آرام نمی کرد...منصور اشک هایم را که دید سرش را نزدیک گوشم کرد:"میگن زنا وقتی به اوج لذت می رسن گریه می کنن"
چشمانم را روی هم فشار دادم...می خواستم فریاد بزنم...اما این بغض لعنتی نفسم را هم سخت کرده بود چه برسد به فریاد...صدایش در ذهنم می پیچید...اوج لذت؟!...خوابهای بد برین؟!...خوابهای بد رفته بود...بیداری اما تلخ تر بود...
با انگشت هایم ملافه را چنگ انداختم...سرم را به تخت فشردم...در دلم فریاد زدم:"مرگ زیباتره" و از حال رفتم...منصور اما فکر کرد خوشی ام زیاد شده است و به خواب رفته ام.
اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاست
من از مردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا
که گاهی با خودم میگم
شاید مردم حواسم نیست«احسان خواجه امیری»
چشمانم را که باز کردم جای خالی منصور، همه ی شب قبل را برایم یادآوری کرد...
romangram.com | @romangram_com