#خیانت_پارت_123

به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم...سرم به شدت درد می کرد...دستم را بالا بردم و مشت کردم و به پیشانی ام کوفتم...

کمی که گذشت چشمانم گرم خواب شد...به خواب رفتم...خوابی که در آن پریسا گونه ام را می بوسید و بعد در آغوش منصور جای می گرفت...

با صدای منصور چشمانم را کمی باز کردم.

"چرا با لباس بیرون خوابیدی؟"

نور چشمانم را زد:"اون چراغ لعنتی رو خاموش کن"

"باشه خانومم" بلند و شد و چراغ را خاموش کرد:"اینم از چراغ"

روی تخت دراز کشید...ذهنم خاموش بود...گذشته را فراموش کرده بودم.

نالیدم:"خوابای درهمی دیدم"

دستش را روی صورتم کشید:"من دیگه اینجام، خوابای بد دور شین" و بعد خندید.

"لباستو نمی خوای عوض کنی؟"

"حال ندارم"

"اشکال نداره خودم کمکت می کنم"

نزدیک شد و دکمه هایم را باز کرد...ذهنم شروع کرد به فعالیت...سرعتش اما کند بود.

لباس ها را در آورد:"میدونی چند وقته نذاشتی دست بهت بزنم؟"

فکرم پی سوالش دوید.

romangram.com | @romangram_com