#خیانت_پارت_120
"چی شده؟ درست حرف بزن"
"بابای علی خیلی وقته ورشکست شده، الانم از دست طلبکارا فرار کرده و رفته ترکیه، خلاصه اینکه الان علی از پریسا هم بی پول تره"
دلم آشوب شد...هر چیزی هم می شد دوستم بود...باید حداقل دلداریش می دادم...
نمی دانم چه به فرهود گفتم اما تلفن را قطع کردم و لباس پوشیدم...باید پریسا را میدیدم و به او می گفتم که این مدت خب از گرفتاریش نداشتم...که دوست بی معرفتی نبودم...که از شکستش خوشحال نشدم.
سوار ماشین شدم و به راه افتادم...باید نشانی خانه اش را از مادرش می گرفتم...اما گوشی ام را در خانه جا گذاشته بودم...راه خانه ی مادرش را در پیش گرفتم.
«پریسا، تنها دوستم، شکست خورده و من کنارش نبودم»این را بارها در ذهنم تکرار کردم...ماشین را پارک کردم و خواستم پیاده شوم اما...
دستم روی دستگیره در خشک شد...او آنجا چیکار می کرد؟...نفسم حبس شده بود...چشمانم گرد شده بود...ذهن درگیرم سعی در فرار داشت...خودش را به در و دیوار می کوفت و بهانه های الکی می آورد:"حتما اومده اینجا به دوستت سر بزنه، شاید اومده بپرسه چرا ستاره با من سرد شده، اصلا شاید اون نباشه"
صدای در آمد...پریسا از خانه خارج شد و در ماشین شوهر مرا باز کرد و داخل شد...ذهنم همچنان تلاش می کرد:"شاید اومده دنبالش که باهم بیان پیش تو"
سر پریسا به منصور نزدیک شد...صورت منصور هم:"مثبت فکر کن ستاره، شاید جای تو مناسب نیست، شاید زاویه دید تو باعث..."
ذهنم خاموش شد...سر هایشان باهم یکی شد...آنقدر یکی شد که دیگر فقط یک سر وجود داشت...دل من اما...به جای آنها 2 تکه شد...نه هزاران تکه شد...ریخت...پاشید.
سرهایشان جدا شد...دل من اما...
ماشین حرکت کرد...بدن من اما...
خاطراتم مثل یک فیلم برایم تداعی می شدند...خاطراتی که حالم را دگرگون می کرد...مثل خاطره ی مسابقه ی دویدنمان...
او شروع به دویدن کرد...من هم دنبالش می دوییدم...پله ای را پایین پرید اما من نتوانستم بپرم و زمین خوردم...ایستاد و به طرفم دوید...جلویم زانو زد و لپم را بوسید.
romangram.com | @romangram_com