#خیانت_پارت_119
ابرویش را بالا برد:"یعنی نمیای؟"
محکم جوابش را دادم:"نه"
لبخند زد:"موفق باشی"
بارها از خودم پرسیدم که چرا موفق نشدم...مقصر من بودم؟...منصور بود؟...یا...
ماه بعد کارت عروسی پریسا را دریافت کردم...نه یک کارت عروسی عادی...کارت عروسی ای که جای جملات عادی رویش خالی بود...دعوتی در کار نبود...مدرک موفقیتش را فرستاده بود.
زمان می گذشت و من به حالت نرمال رسیده بودم...به کارهای منصور بی تفاوت بودم...کلاس های متفرقه می رفتم و سرگرم بودم...و البته شب ها کنار منصور می خوابیدم.
آری زمان میگذشت...به سرعت می گذشت تا به آن روز برسد...
هر چه فکر می کنم صبح آن روز را به خاطر ندارم...اما ظهرش...
فرهود پیامک زد:"تبریک"
"برای چی؟"
"برای پیروزی"
"کدوم پیروزی؟"
"مگه خبر نداری؟ خیلی وقته پیروز شدیم، همون که براش جشن گرفتیم، پریسا سوخت"
نگران شدم...تماس گرفتم و تا گوشی را برداشت حرف زدم:"یعنی چی سوخت؟"
"یعنی باخت" خنده ای سر داد:"بهت گفتم میره اونجا که لیاقتشه، فکر کرد زرنگه، نمی دونست علی اگر زرنگ نباشه احمقم نیست"
romangram.com | @romangram_com