#خیانت_پارت_118
"الان هیچی نگو لطفا"
سکوت کرد...کمی بعد سرعت را کم کرد...چشمانم را باز کردم...رو به روی رستوران ایستاد.
"اهل جیگر هستی؟"
لبخند زدم و با خوشحالی سرم را تکان دادم...یعنی آره...پیاده شدم و پشتش راه رفتم...وارد شدیم و سفارش دادیم...جگرها را خوردیم...بین غذا خوردن شوخی می کرد و من را می خنداند...حال و هوایم را به کل عوض کرده بود...اگر پریسا را از دست داده بودم به جایش فرهود را داشتم.
برای راه برگشت من پشت فرمان نشستم...او را باید وسط راه پیاده می کردم...باید به خاطر کارهایی که در حقم کرده بود از او تشکر می کردم..
"ممنونم، واسه تمام امروز، والبته به خاطر اینکه تو ناراحتیم تنهام نذاشتی"
"از این به بعد اگر حالت بد شد برو دور دور، عجیب جواب میده"
خندیدم:"حتما"
گوشه ای پارک کردم...موقع خداحافظی بود...
"نمی خوای بدونی رضا چی گفت؟"
نمی دانستم واقعا چه چیز را می خواستم:"بگو"
زیر نظرم گرفت:"گفت دعوتت کنم برای دورهمیه امشب"
اصرارش را برای گفتن این حرف رضا فهمیدم...می خواست ادعای آن شبش را را اثبات کند...رضا به من فکر می کرد...
قولم را با خدا به یاد آوردم...لبخند محوی زدم:"ازش تشکر کن"
romangram.com | @romangram_com