#خیانت_پارت_116


چشمهایم گرد شد...مگر من همان ستاره ی پست فطرت نبودم؟...زبانم را تر کردم و به سختی سلامی گفتم...

جلوتر آمد:"خوبی ستاره جون؟"

خیره نگاهش کردم...با چشم و اَبرو آیفون را نشان داد...فرهود راست می گفت...سیاست داشت...لبخندی دروغین روی لب هایم نشاندم.

"آره عزیزم، تو خوبی؟ ببخشید مزاحمت شدم"

"فدای سرت، اینجا سردت می شه، میخوای بریم تو ماشین حرف بزنیم؟"

سرم را تکان دادم...دستم را گرفت و به طرف ماشین رفت...در عقب ماشین را باز کرد...هر دو داخل شدیم...دهنم را باز کردم که حرفی بزنم...

"لال شو ستاره، هرچی می کشم از توه بیشعور میکشم، می مردی به مامانم بگی من با تو بودم؟ حالا واسه من راستگو شدی؟ مامانم تف انداخت تو صورتم چون توه احمق جلو دهنتو نگرفتی، اومدی اینجا چیکار؟ می خوای یه گند دیگه بزنی به زندگیم؟ کم نبود گند دیشبت؟ منم می تونستم گنداتو واسه آقا منصورت رو کنم، منم می تونستم بهش بگم اون شب..."

جلوی دهانش را گرفتم و به صندلی جلو اشاره کردم...دستم را پس زد و بلند خندید...

"چیه؟ میترسی آبروت جلو دوس پسرت بره؟ می دونی چیه؟ من مثه تو نامرد نیستم، دوستمو نمی فروشم، وگرنه می تونستم راحت پتتو بریزم رو آب..."

"پریسا من نیومدم این چیزا رو..."

"بدرک که واسه چی اومدی، ستاره دورمو خط قرمز بکش، گورتو گم کن، من دیگه دوستی به اسم ستاره ندارم"

از ماشین پیاده شد...در را بهم کوفت...به در خانه که رسید ایستاد...چرخید و به طرف ماشین آمد...در را باز کرد...لبخند زد.

"کارت عروسیمو برات می فرستم تا با چشمای خودت ببینی که اشتباه نکردم"

این بار در را آرام بست...انگار آرام شده بود...روکش صندلی را چنگ زدم...چند نفس عمیق...اما این اشک های سمج راه خود را پیدا کردند...فرهود پیاده شد و سمت راننده نشست...ماشین حرکت کرد...به خیابان نگاه می کردم و اشک می ریختم.


romangram.com | @romangram_com