#خیانت_پارت_115

تعجب کردم...پریسا زرنگ بود؟

"چطور؟"

سرش را به سمتم چرخاند و پوزخندی زد:"شب اینجا بودن، صب علی رو مجبور کرده که ببرش خونه و به خانوادش معرفیش کنه..." سرش را چرخاند و به رو به رو نگاه کرد:"به عنوان نامزدش"

آرامشی توی بدنم جریان پیدا کرد...نفسی راحت کشیدم...فرهود اما اخم هایش همچنان درهم بود.

"اگر من بودم نمی رفتم دنبالش"

می خواستم بگویم دوستم است اما می ترسیدم ناراحتیش را سر من خالی کند...پس از جمله ای استفاده کردم که متاثرش کند...

"مادرش خیلی نگران بود"

سکوت کرد...جلوی خانه ای که فرهود گفت ایستادم...ماشین را خاموش کردم...به فرهود نگاه کردم...می خواستم راهکاری را به من یاد دهد تا بتوانم پریسا را مجاب کنم...اما...

"برو و هر جور دلت میخواد باهاش صحبت کن، اگر قبول نکرد بذار بره اونجا که لایقشه"

در را باز کردم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم...رو به روی آیفون تصویری ایستادم...با خودم فکر کردم اگر پایین نیاید چه؟

فرهود شیشه را پایین داد:"نگران نباش، اونقدر سیاست داره که جلوی خانواده علی رفتار درستی باهات داشته باشه"

زنگ در را فشار دادم...برگشتم و به فرهود نگاه کردم...

"فقط در حدی بهش اصرار کن که بعدا وجدانت آروم باشه"

صدای باز شدن در آمد...پریسا پا به بیرون نهاد...کمی جلو آمد...لبخندش را عمیق تر کرد.

"سلام ستاره جونم"

romangram.com | @romangram_com