#خیانت_پارت_113

"مطمئنی؟"

"یعنی چی؟ آره مطمئنم"

"باشه، با ماشینی؟"

"آره"

"بیا میدون ... بعد بهم زنگ بزن، فعلا"

بازهم گوشی را قبل از شنیدن حرف های من قطع کرد...به راه افتادم...سعی کردم به هیچ چیز جز پریسا فکر نکنم...به میدان که رسیدم گوشه ای ایستادم و به فرهود زنگ زدم...گوشی اش را بر نمی داشت...کسی در ماشین را باز کرد و داخل آمد...سرم را چرخاندم و فرهود را دیدم...در را بست و لبخند زد.

"از این به بعد در ماشین رو قفل کن"

فکر اینکه فردی نگرانم است لبخند را روی لبهایم نشاند.

"قراره تا کی منو نگاه کنی؟"

به خودم آمدم...سرم را صاف کردم.

"خب باید کجا بریم؟!"

"تو برو من بهت می گم"

حرکت کردم...مسیر را با گفتن چپ یا راست مشخص می کرد.

"از این به بعد برای کسی آبرو جمع کن که خودشم نگران آبروشه، خبر دارم که کل دیشب رو با علی بوده"

فرمان را فشار دادم و سعی کردم این فکر را که اگر بداند من هم شبی را در خانه ی رضا گذراندم، از ذهنم بیرون بریزم.

romangram.com | @romangram_com