#خیانت_پارت_112


سکوتی حکم فرما شد...همانطور که گوشی را در دست داشتم انگشتم را روی دکمه قطع گذاشتم تا اگر رفتارش مثل رضا بود قطع کنم.

"من بعدا باهاتون تماس می گیرم"

صدای بوق توی گوشم پیچید...دلم پیچ خورد...گوشی را روی صندلی پرت کردم...او زودتر از من گوشی را رویم قطع کرده بود...سرم را به صندلی تکیه دادم...اشک از گوشه ی چشمم پایین آمد.

زمزمه کردم:"خدایا چقدر منو تنها آفریدی" قطره ی اشک را از روی صورتم گرفتم و به انگشت خیس شده ام نگاه کردم:"من کی اینقدر ضعیف شدم که برای دیدن رفتار سرد بقیه گریه کنم؟"

صدای گوشی بلند شد...دستم را جلو بردم و گوشی را برداشتم...فرهود بود...باخود گفتم:"بخاطر پریسا..."

دکمه اتصال را زدم اما حرفی نزدم.

"ببخشید ستاره جان، جایی بودم نمی تونستم حرف بزنم"

چقدر صدایش عوض شده بود...گرمای صدایش به خونم منتقل شد...اشک هایم را پاک کردم و لبخند زدم.

"ممنون که زنگ زدی"

"صدات گرفته، چیزی شده؟"

صدایم نگرفته بود...می دانستم این را بهانه کرده است تا دلیل تماسم را بداند:"شماره یا آدرس علی رو داری؟"

"آره دارم، چطور؟"

فکر کردم...لازم نبود دوستم را جلویش خراب کنم...نباید آبرویش را می بردم.

"می خوام ببینمش باهاش حرف بزنم"


romangram.com | @romangram_com