#خیانت_پارت_111
نگذاشت حرفم را ادامه دهم:"گفتم که ندارم"
در را می خواست ببندد که باز هم فکری در ذهنم درخشید:"شماره فرهود رو که دارین؟"
در را نیمه باز نگه داشت و نگاهی به چشمان انداخت...نگاهی که دلم را لرزاند...
"گوشیتو بده" سریع جلو رفتم و گوشیم را تقدیمش کردم...شماره ای را وارد کرد:"به اسم فرهود ذخیرش کردم"
گوشی را که گرفتم در را بست.
به در بسته خیره شدم...با خود گفتم:"یعنی فرهود اشتباه می کرد که اونم به من فکر می کنه؟"...جمله در ذهنم هنوز پایان نگرفته بود که قیافه منصور جلوی چشمانم آمد...خدا هم تلنگر زد...سرم را پایین انداختم...قدم هایم را به طرف ماشین برداشتم...به حرف فرهود ایمان آورده بودم...عشق مثل یک بیماریست.
سوار ماشین شدم و سرم را روی فرمان گذاشتم...قسم خوردم:"خدا من قول میدم دیگه جایی که رضا باشه نرم، دیگه بهش فکر نکنم، تو هم کمکم کن"
نفس عمیقی کشیدم...لبخند زدم...حس می کردم خدا کنارم نشسته است...دستش را جلو آورده و با من عهد بسته است.
از فکرهایم بیرون آمدم و شماره فرهود را گرفتم.
صدای مردی آمد...صدایی بدون هیچگونه مهربانی و صمیمت...خشن...
"بفرمایید"
زمزمه کردم:"فرهود؟"
"خودم هستم، امرتون"
سرم را از روی فرمان برداشتم...می ترسیدم او هم مثل رضا با من رفتار کند...ترسم آنقدر بود که اگر می توانستم گوشی را قطع می کردم...اما پریسا...
"ستاره ام"
romangram.com | @romangram_com