#خیانت_پارت_110
ابتدای کوچه ی تنگ ماشین را پارک کردم...پیاده شدم و مسیر را طی کردم...پشت در ایستادم و قبل زدن زنگ خانه، خدا را صدا زدم.
زنگ اول...زنگ دوم...زنگ سوم...کسی در را باز نکرد...به دیوار تکیه دادم و با سنگ جلوی پایم بازی کردم...این تنها شانس پیدا کردن پریسا بود...آن را هم از دست داده بودم.
صدای باز شدن در آمد...رضا نیم تنه اش را بیرون آورد..به اطراف نگاه کرد...چشمش رو من ثابت ماند...ابروهایش در هم رفتند.
"تو اینجا چیکار می کنی؟"
فکرش را خواندم...فکر خوبی نبود...برای از بین بردنش دهان باز کردم:"تو پژمان رو می شناسی؟"
"پژمان دیگه کیه؟"
"نمی دونم اسمش چیه! پژمان یا علی؟! همون که دیشب با پریسا بود"
"آهان، علی رستمی رو میگی، خب؟"
قدمی به جلو رفتم:"شماره یا آدرسی ازش داری؟"
"نه، ندارم"
این را گفت و در رابست...چشمانم از تعجب گشاد شد...کمی که گذشت جلو رفتم و زنگ را فشار دادم...در را باز کرد.
"ببین ستاره خانوم، این که یه بار رات دادم تو خونم معنیش این نیست که هر وقت دلت خواست به بهونه های الکی بیای دم خونم، شیر فهم شد؟"
دستانم را در هم گره کردم و عصبانیتم را کنترل...
"بله، فهمیدم، ولی این آخرین باریه که من مزاحمتون میشم، اگر اون شماره رو لازم نداشتم..."
romangram.com | @romangram_com