#خیانت_پارت_109
"پریسا..."صدای گریه اش اوج گرفت...ترس وجودم را فرا گرفت.
"پریسا چی؟ حرف بزن خاله"
دماغش را بالا کشید:"دیشب دعوامون شد، آخه ساعت 1 شب تازه اومد خونه..."
طاقت نداشتم برایم قصه بگوید:"مهم نیست، الان چرا گریه می کنید"
بازهم صدای گریه اش اوج گرفت...هق هقش دیوانه ام می کرد...عصبانی شدم...داد زدم:"دِ بگید چی شده؟"
بریده بریده حرف زد:"نصفه شبی از خونه زد بیرون، تا الانم نیومده خونه، ستاره جان دستم به دامنت، تورو خدا بچمو بهم برگردون"
صدایش از فرط گریه دورگه شده بود:" هرچی زنگ می زنم به گوشیش میگه خاموشه، جونم داره به ..."
سرم سوت کشید...حرف شب قبل خود را به یاد آوردم...«پریسا از دست رفت»...جلوی حرف زدن بی موردش را گرفتم.
"نمی دونید کجاها می تونه بره؟ مثلا پیش فامیل یا آشنا؟"
"نه، ما فامیل درست درمونی نداریم که، فقط می مونه بابای مفنگیش، که اونم راش نمیده تو خونه"
"باشه، من دنبالش می گردم، خبری شد بهتون زنگ می زنم"
می خواست حرف بزند اما من گوشی را قطع کردم.
عرض سالن را طی می کردم و فکر می کردم که کجا رفته است؟
بلند بلند باخودم حرف می زدم:"کجا می تونی بری؟ کجا رو داری بری؟" ایستادم:"نــــه، تو رفتی پیش اون پسره ی کثافت، آره، آره، جز اون کسی رو نمیشناسی! اما من چجوری پیدات کنم؟"
روی دسته ی کاناپه نشستم...هیچ راهی برای پیدا کردنش به ذهنم نمی آمد...ناگهان فکری در ذهنم درخشید...لباس هایم را به سرعت عوض کردم...سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
romangram.com | @romangram_com