#خیانت_پارت_108
از او جدا شدم و به طرف خانه راندم...فکرم اما جای دیگری بود...چگونه پریسا را مجاب می کردم که راهش اشتباه است؟
به خانه رسیدم...چندین ساعت فکر کردم...منصور آمد و من بازهم بیدار ماندم...ساعت نزدیک یک نیمه شب بود...تلفن خانه به صدا در آمد...مادر پریسا بود...مادری نگران...
"پریسا تا الان پیش تو بود؟"
رفتار دوستانه اش از بین رفته بود...تُن صدایش هم دیگر پایین نیاورده بود...نمی دانستم چه بگویم...دلم را به دریا زدم.
"تا ساعت 9 با من بود"
"فقط تا 9؟"
"بله، چیزی شده؟"
صدای پریسا از پشت خط می آمد:"ستاره ی پست فطرت..."
گوشی قطع شد...برای پریسا نگران نبودم...او مادری داشت که نگرانش باشد...که تنبیهش کند...که به راه درست هدایتش کند...
روی کاناپه دراز کشیدم و برای اولین بار در عرض یک ماه گذشته به خواب رفتم...
صبح با صدای تلفن از خواب پریدم...بدون نگاه کردن به شماره دکمه اتصال رو زدم و نزدیک گوشم بردمش...کسی آنطرف تلفن گریه می کرد.
"ستاره جان خودتی؟"
چشمانم باز شد...روی کاناپه نشستم.
"جانم خاله جان؟ چی شده؟"
romangram.com | @romangram_com