#خیانت_پارت_107
"خوبه" صندلی اش را عقب کشید:"تلنگرم یادت نره" در ذهنم فریاد زدم:"نگران منه!"
آب دهانم را قورت دادم و به او نگاه کردم:"هیچ وقت یادم نمی ره"
لبخندی زد و از جایش بلند شد:"خوشحال میشم تا دم در باهام بریم"
بلند شدم...به این فکر کردم که آیا کیفی با خود داشتم؟...دستم را در جیبم کردم و کلید ماشین را لمس کردم...همین که کلید ماشین بود کافی بود...اگر کیفی هم آورده بودم خالی می بود...او جلو می رفت و من پشت سرش...در را باز کرد و پا به بیرون گذاشت...این فکر که چرا برایم احترام قائل نشد و اول خودش بیرون رفت، در ذهنم درخشید.
"خوشحال شدم از آشناییت" ناخواسته به دست توی جیبش خیره شدم...خداحافظی می کرد اما با رعایت فاصله کامل...مثل یک دوست که حد خود را می دانست.
چشمم را از دستش گرفتم...لبخندی دندان نما زدم و خداحافظی کردم...قدم هایم را تند کردم و به طرف ماشین رفتم...
"ستاره!" سرم را برگرداندم...فرهود را دیدم که با قدم های بلند به طرفم می آمد...ایستادم تا خودش را به من برساند.
رو به رویم ایستاد:"یه چیز دیگه هم هست، دوستت رو از علی دور کن"
هر چه فکر کردم اسمی به نام علی به ذهنم خطور نکرد.
پوزخند زد:"اسمش رو به شما چی گفته؟"
نگاهش کردم:"کی رو می گی؟"
"همون دوست پسر پریسا خانوم"
کلمات از دهنم پریدند:"نه اون پژمانه، یعنی اسمشو، نه، یعنی دروغ گفته؟"
"فکر نمی کنم اینو جزو دروغاش به حساب بیاره، همیشه مثل نقل و نبات دروغ می گه"
ذهنم درگیر شد...در ذهنم اتفاقات رخ داده برای پریسا را مرور می کردم...«پریسا از دست رفت»
romangram.com | @romangram_com