#خیانت_پارت_106
به پشتی صندلی تکیه داد:"عشق مثل یه بیماری میمونه، مثل اوریون، هر چی سنت پایین تر باشه عوارضش کمتر میشه، بعضی از مادرهای قدیمی بچه هاشون رو مجبور می کردن تا با بچه ی بیمار بازی کنه و این بیماری رو بگیره تا در بزرگی از اون مصون بمونه، عشقم همینطوره، اگر قبل از ازدواج بهش مبتلا بشی عوارضش خیلی کمتر خواهد بود"
سعی کردم جمله آخرش را ندید بگیرم و به این فکر نکنم که می داند من ازدواج کرده ام...اما...
بدنش را به جلو متمایل کرد:"به نظرتون این خیانت به شوهرتون محسوب نمیشه؟"
دستم به لرزه افتاد...سرم را پایین انداختم...ذهنم فریاد می زد:"داره بلوف می زنه، بند رو آب نده"
"این سوال رونپرسیدم که جوابی به من بدید، فقط خواستم تلنگری بهتون زده باشم"
از روی صندلی اش بلند شد و روی صندلی کناریم نشست...دستش را به زیر صندلی برد...فقط نگاهش میکردم...مچ دست چپم را گرفت...از زیر صندلی بیرون آورد و روی میز گذاشت.
"مشکل پوست سفیده تو اینکه بعد از یه مدت که حلقه دستت میکنی رنگ اون قسمت که زیر حلقه میمونه با اون بقیه که نور خورشید بهشون میخوره، فرق می کنه"
انگشتانم را نگاه کردم...دقیقا جایی انتهای انگشتم که روزی حلقه ام قرار داشت، سفیدتر از بقیه ی پوست دستم بود...این تفاوت رنگ آنقدر کم بود که محتاج دقت بسیار بود.
"من سحر و جادو نمی کنم ستاره جان، فقط بیشتر از بقیه دقت می کنم" مچ دستم را رها کرد:"این موضوع تا هر وقت که بخوای بین منو تو عین یه راز می مونه"
بین تمام جملاتش به هیچ کدام دقت نکردم...فقط این مفرد شدن را دوست داشتم...دلم یک دوست با شعور می خواست.
"باشه"
خندید:"اصا حرف منو شنیدی؟"
حرفش در ذهنم رفته بود...گوشه ای از ذهنم نگهش داشته بودم...فرستادمش برای پردازش...
"معلومه که شنیدم، یه راز بین من وتو"
romangram.com | @romangram_com