#خیانت_پارت_105
"خب پس مشکلی ندارید، فقط من میرم سرویس و برمی گردم، اشکالی که نداره؟"
چشمان را از اخم رضا گرفتم و به روی صورت فرهود فرود آوردم:"منتظر می مونم"
"لطف می کنید" از روی صندلی بلند و شد و رفت...همه خداحافظی کردند و رفتند...بجز رضا...از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد.
"فرهود چیزی از اون شب نمی دونه پس حواستو جمع کن، برای خودت می گم، خوب نیست بدونه تو شب رو تو خونه ی من صبح کردی، اون دوزاریش زود می افته"
نزدیکتر آمد:"دوباره اشتباه نکن" و قبل از اینکه جوابی داشته باشم راه بیرون را در پیش گرفت.
نگاهم را از در گرفتم و به میز خیره شدم...با نوک انگشتم شکل هایی می کشیدم و به رضا فکر می کردم...به این که چرا باید اتفاقات آن شب را به یادم بیاورد؟!
"چه فکری شما رو تو خودش غرق کرده؟"
سرم را بالا آوردم و به فرهود که در حال نشستن روی صندلی رو به روی ام بود خیره شدم.
نمی دانم چرا ولی اعتمادی به او داشتم و دارم که به هیچکس تا به حال نداشته ام.
"فکر کسی که بهم فکر نمی کنه"
لبخند محوی زد:"اگر بفهمید بهتون فکر میکنه چه حسی دارید؟"
به این فکر کردم اگر رضا به من فکر کند چه حسی خواهم داشت؟!
صادقانه جواب دادم:"اگرفکرش در موردم مثبت باشه خوشحال میشم"
نگاهش جدی شد:"رضا هیچ وقت کسی رو سفید نمی بینه، آدما در چشم اون یا خاکستری هستن یا مشکی"
مانتویم را در دستم مچاله کردم...سعی کردم چشمان متعجبم را به حالت عادی برگردانم.
romangram.com | @romangram_com