#خیانت_پارت_104


سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم...نگاهش پر از آرامش بود...آرامشی را که تنها در نگاه پدرم یافته بودم.

غذا را سفارش می دادند و من چون غذای بیرون را نمی شناختم سکوت کردم.

"اشکال داره من براتون انتخاب کنم؟" لبخندی به فرهود زدم و سرم را به طرفین تکان دادم...یعنی اشکالی ندارد...سفارش خودش را دو برابر کرد.

بازهم آرام حرف زد:"خوب کاری می کنید غذای بیرون رو نمی خورید، اما برای تنوع بد نیست"

سرش را چرخاند و با رضا شروع به صحبت کردن کرد.

صندلی ام را کمی جلو عقب کردم تا دید بهتری از صورت رضا داشته باشم...کمی که گذشت و من به نتیجه ای نرسیدم فرهود صندلی اش را کمی عقب کشید و با لبخندی به من نگاه کرد...از خجالت سرخ شدم...اودلیل ناآرامی مرا فهمیده بود.

غذا را که آوردند جو آرامتر شد...پریسا سقلمه ای به من زد:"می بینم که خوش میگذره بهت"

به سرعت واکنش نشان دادم...هیشی گفتم و او را به سکوت دعوت کردم...نمی دانم از ترس رسیدن صدایش به دیگران بود یا به وجدانم!

غذا را مزه کردم و به سلیقه ی فرهود نمره ی 20 را دادم:"سلیقتون حرف نداره!" لبخندی کوتاه زد.

گاهی اوقات به فرهود نگاه می کردم...اما تنها من و فرهود بودیم که می دانستیم نگاه من روی رضا است...این رازی بود بین من و فرهود...نه هر نوع رازی...رازی که حتی به زبان هم نیامده بود.

غذا تمام شد...همه بلند شدند و قصد رفتن کردند...فرهود اما نگاهی به من انداخت:"میشه کمی از وقتتون رو در اختیار من قرار بدین؟"

به پریسا نگاه کردم:"تو دیرت نمیشه پریسا؟"

پریسا خندید و دستش را دور بازوی پژمان حلقه کرد:"من با پژمان میرم خونه" علی هم خندید:"خودم در خدمتتم خانومی"

صورتم را چرخاندم...چشمانم روی صورت رضا ماند...اخم روی صورتش لانه کرده بود.


romangram.com | @romangram_com