#خیانت_پارت_103

تمام حواسم به او بود...با چشمانی مشتاق منتظر جوابش شدم اما...از جایش بلند شد و برای کسی دست تکان داد...صورتم را چرخاندم و به جایی که او نگاه می کرد خیره شدم...خیره ماندم.

"به داش رضای خودمون"

بدنم می لرزید.

همدیگر را در آغوش گرفتند...رضا زیر گوش او چیزی گفت که باعث بلند خندیدنش شد...از هم جدا شدند...رضا صورتش را چرخاند...نگاهش با لبهایش هماهنگ بودند...به هرکس نگاه می کرد سلامی هم از لبهایش خارج میشد...نگاهش به من رسید ولی لبهایش نافرمانی کردند...سکوت سهم من از لبهایش بود.

"می شناسین همدیگرو؟" دوستش تیز بود.

لبهایم را خیس کردم و دنبال جملاتی مناسب گشتم...اما جمله ای وجود نداشت.

رضا نجاتم داد:"بله، پدرشون از دوستای باباس"

"چه خوب، پس احتیاجی به معرفی کردن نیست" دوستش صندلی ای را ،کنار صندلی خودش، بیرون کشید...رضا نشست...دوستش هم کنار من.

گوش هایم را تیز کردم تا میان حرف های دیگران اسم دوستش را بیابم...با هر اسمی که از دهان کسی خارج می شد به طرفش برمیگشتم و به صحبتش دقت می کردم.

دوست رضا صدایم زد:"ستاره خانوم"

چرخیدم و نگاهش کردم...نخودی خندید.

آرام حرف زد:"دنبال اسم کی می گردین؟"

آنچنان تعجب زده شدم که انگار روبه روی من معجزه ای رخ داده است...لبخندش را بزرگتر کرد:"روی کمک من حساب کنید"

دست عرق کرده ام را روی مانتویم کشیدم و سرم را پایین انداختم و به آرامی زمزمه کردم:"اسم شما رو"

"فرهود هستم، هر سوالی داشتید از خودم بپرسید، من می تونم دوست خوبی باشم"

romangram.com | @romangram_com