#خیانت_پارت_102


"تو که می دونی من غذای بیرون رو دوست ندارم"

"یه شب هزار شب نمیشه که، فوقش نخواستی نخور" لپم را کشید:"خودم جورتو می کشم، چه کنم خراب رفاقتیم"

بعد از یک ماه لبخند روی لب هایم آمد.

چرا پریسا اینگونه شد؟

به آنجا رسیدیم...رستورانی حوالی خانه ی مادرم...بسیار شیک و مجلل.

پریسا کنار گوشم زمزمه کرد:"ستاره من استرس گرفتم، تو بلدی با کدوم قاشق سوپ بخوری؟"

دستش را توی دستانم گرفتم و فشردم...یعنی نگران نباش...ما باهم هستیم.

دوستی ما چه شد؟

به طرف میزی رفتیم که 3 دختر و 4 پسر نشسته بودند...پریسا از من سبقت گرفت و خودش را به یکی از مردها رساند...مردی قد بلند، لاغر اندام، قیافه ای معمولی و البته لباس هایی معمولی.

همانطور که من به آن مرد خیره شده بودم و ارزیابی اش می کردم ستاره با او و دیگران سلام و احوالپرسی کرد.

پریسا دستش را به طرف من گرفت و معرفی ام کرد:"ستاره جان دوست خوبم"

به جای سلام و احوالپرسی به لبخندی اکتفا کردم...پریسا آنها را معرفی کرد...اما من هیچکدام را بجز پژمان که حالا دوست پسر پریسا محسوب میشد، را به خاطر نسپردم...روی صندلی ای کنار پریسا نشستم...طرف دیگر من یکی از پسرها نشسته بود.

"اسم قشنگی دارید ستاره خانوم" این شروعی برای حرف هایش بود...ابتدا به حرفهایش توجهی نشان نمی دادم اما بعد از کمی صحبت به هوش سرشارش پی بردم...پزشکی که بسیار باهوش و البته با معلومات بسیار بود....این معلومات از علاقه شدیدش به پزشکی نشئت می گرفت.

"می دونید قلقلک دادن گوش به چه دردی می خوره؟"


romangram.com | @romangram_com