#خیانت_پارت_101
کمی مکث کردم...جوابم راضیش نمی کرد...باید چیزی می گفتم تا به حرفم اعتماد کند.
"فقط یک ساعت با دوستش رفت بیرونو بعد برگشت"
"پس به من دروغ گفت"
"نه خاله، فقط کل حقیقت رو نگفته، اگه به روش بیارید دیگه به من هم اعتماد نمی کنه ها"
"باشه عزیزم، مادرم دیگه، نگران میشم..."
بقیه حرفهایش را نشنیدم...مادر بود!...نگران میشد!...نگران دخترش میشد!...چرا مادر من نگران نمیشد؟!
...
یک ماه بعد از این ماجرا پریسا با من تماس گرفت.
"ما دوستیم، مگه نه؟"
جنس آشتی کردنش اینطوری بود...هرگز خود را کوچک نمی کرد...اما نمی دانست این کوچک شدن نیست...
"معلومه که هستیم"
"چه خوب پس ساعت5 دم خونه ی ما باش" و گوشی را قطع کرد...جمله اش دستوری بود...شاید نباید می رفتم...اما من خسته شده بودم از این کشمکش درونی ام...تمام آن یک ماه را جدا از منصور می خوابیدم و تمام شب فکر می کردم...صبح که از خانه بیرون می رفت به خواب می رفتم...خواب من با بودن او مشکل داشت.
آماده شدم و به دنبالش رفتم...باز هم مادرش از در بیرون آمد و نگرانیش را بروز داد.
"پریسا اگر قراره با..."
"صبر کن برسم" در را بست:"قرار نیست باغ بریم، یه جمع خودمونی توی یه رستوران درجه یک، خب حالا مشکلت رو بگو"
romangram.com | @romangram_com