#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_427
بالبخند گفتم:
_گذشت عمه جون دیگه حرفشو نزنید
تقصیر شماهم نبوده که عذر خواهی میکنین
_عزیزمنی که انقدر مهربونی
بعد از اون اقا رضا اومد احوالمون رو پرسید ولی هستی بدون محل گذاشتن به ما رفت
گوشه ای نشست
مهم نبود برام
همینکه کنار ما نباشه برام کافیه
کمی بعد عمو مسلم و خانواده ی ما هم اومدن و خونه خیلی شلوغ شد
تنها چیز ناراحت کننده این بود که هامون فردا باید برمی گشت انگلیس
میگفت این ترم میخواد مرخصی بگیره و بمونه اینجا
گفت بخاطر من دلش نمیاد بره و دلم میمونه تو فکر شما
هرچند تحمل دوریش برام مشکل بود ولی قسمش دادم به جون خودم تا بره
نمیخوام بخاطر من مشکلی توی درسش پیش بیاد بعد این همه زحمت و درس خوندن
همش ناراحت بودم
هامون هم کنارم مونده بود و توی بغلش نگهم داشته بود
میدونم خیلی لوس بازی درمیارم ولی خیلی به داداشام وابستم بخصوص هامون
حتی بیشتر از همتا باهاشون راحتم
romangram.com | @romangram_com