#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_425

شب بعد از خوردن شام کنار هم نشسته بودیم
میلادو آراد کنار هم پچ پچ می کردن و نیش میلاد باز بود
عسل بغل باباجون و مارتین هم توی نی نی خوابش بود
ما خانوما هم کنار هم بودیم و حرف میزدیم که در زدن
شهین خانوم رفت در رو باز کنه و گفت:
_مستانه خانم هستند


با شنیدن اسمش اخمام توی هم رفت
حتما افه خانم هم )هستی( باهاشه
میلاد از سرجاش بلند شد و اومد سمت ما
اونم دل خوشی ازشون نداره و به خاطر اینکه حرصشون بده و نزاره چیزی بهم بگن اومد
کنارم نشست
عاشق این کاراشم
لبخندی زد و دم گوشم گفت:
_نبینم ناراحتیتو عشقم... چیزی گفتن میریم توی اتاق اصلا
ولی احتمالا خبر ها رو شنیدن و به خاطر ما اومدن اینجا


اصلا محلشون نزار جوابشونو هم نده
باشه ای گفتم و به در ورودی خیره شدم که عمه مستانه و اقا رضا و هستی داخل شدن
بقیه به احترامشون بلند شدن ولی ما نه
چون مثلا مریض بودیم
سرمو پایین انداختم

romangram.com | @romangram_com