#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_417

_دیوونه ای ها... من که میدونم چرا نگفتی حسود خان... ولی حقشه بدونه
راست میگفت... دوست نداشتم بفهمه
ولی دست من که نبود
همه میدونن و بلاخره به گوش هانا میرسه
از طرفی نمی خواستم حساسیت نشون بدم تا یه چیز عادی به نظر هانا بیاد


اما تا الان هم بحثش پیش نیومده که بگم
خودمون انقدر درگیر بودیم که وقت این حرفا رو نداشتیم... هانا هم چیزی نپرسیده بود..
شاید فکر میکرد براش کلیه خریدیم
وقتی بیمارستان بودیم با هامون و هیراد یه بار رفته بودم دیدنش و ازش تشکر کردم...
اونم عادی باهام برخورد کرد
خودم که دل خوشی ازش نداشتم و با حرفاش بیشتر ازش بدم اومد
مردک نفرت انگیز
یاد حرفش افتادم که گفت:


_نیازی به تشکر نیست.... من فقط برای هانا این کارو کردم نه کس دیگه.... چون اگه
چیزیش میشد منم نابود میشدم... تحمل ناراحتی و رنجش رو ندارم
با این حرفش تا کجا سوختم و اخمام تو هم رفت...اگه تا اون موقع کمی هم فکر میکردم
نظر بدی نداره اون موقع مطمئن شدم که واسه ی خودشیرینی و نزدیکی به هانا این کارو کرده
با اخم های درهم و لحن خشنی گفتم:
_حد خودتو نگه دار ها... کلیه دادی به زنم دستت


romangram.com | @romangram_com