#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_416
بعد اومد سمت من و گفت:
_چطوری پسر شجاع؟ مگه تو دردی چیزی نداری؟ چرا همش نشسته ای؟
_ خوبم... اینجوری راحت ترم
_بده این فسقل عمو رو
ازم گرفتشو گفت:
_سلام خوشکل عمو... ببینم چشماتو!
ای جانم ببین چطور نگاه میکنه...
راستی میلاد اومدم زخمات رو شستو شو بدم و باندش رو عوض کنم
بابا گفت بیام برات انجام بدم و اینکه بعدش بریمش کامیاب
روز گذشته ولی هنوز ما نرفتیم پیشش
یعنی وقت هم نشد چون همش درگیر تو وهانا بودیم... فقط وقتی بیمارستان بودیم رفتیم
سر زدیم و تشکر کردیم
تو و هانا هم باید برین
_ خوب بشیم میریم یه روز
_پی هانا میدونه؟
_نه
_چی؟ چرا نگفتی؟
_تو اون همه مشکل دیگه وقتی برای این حرفا نبود... میگم بهش بعدا
romangram.com | @romangram_com