#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_415
همون جور با چشمای بسته سری تکون دادم و فکرمو از هر چیزی خالی کردم
نیم ساعتی گذشته بود که مینا بچه بغل از اتاق زد بیرون
_ چه عجب بیدار شدین؟
با صدایی خوابالود گفت:
_ چه عجب تو بیدار شدی؟ دیشب مارتین بیقراری میکرد و منو هانا بیدار بودیم... اما تو
عین خرس خوابیدی و اصلا بیدار نشدی
_بده ببینم گل پسرمو... چش بود مگه؟
_یا شیر میخواست... یا پوشکشو کثیف میکرد... یا بازیش میگرفت
از پا درم آورد این فسقل
همین جور که دادش بهم بغلش کردم وسرش رو روی سینم گذاشتم
_پسرم عمه رو اذیت کردی؟ اره نفس بابا
_نه بابا اذیت چیه؟
لبخندی زد وگفت:
_ حواست باشه بهش من گشنمه برم یه چیزی بخورم
_برو راحت باش
کشیدمش بالا تر و سرش رو ب-و-س-یدم
امروز روز بود که به دنیا اومده بود
یه بچه ی بیست روزه با پدر مادر زخمی و چپر چلاق نعمته
داشتم نازش میکردم که آراد وارد سالن شد و سلام بلندی کرد
اومد مامان بزرگ رو ب-و-س-یدو حالش رو پرسید
romangram.com | @romangram_com