#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_414

من اینجا راحتم این مبله هم نرمه اذیت نمیشم
_ بچه ها تا الان خوابن؟ ببین کی رو گذاشتم مراقب شما
منظورش مینا بود
_شاید دوباره خوابیدن... دیروز خسته شدن
چیزی نگفت و اومد کنارم نشست
سینی رو گذاشت روی پاش و نون تست رو برداشت و خامه مالید روش با مربا و داد دستم
_ خودم میخورم مامان


_میدونم... خودم میخوام بدم بهت
ازخدا خواسته راحت لم دادم و ته سینی رو درآوردم... خیلی گشنم بود
_مامان امروز چندمه؟
_ بیست و نهم... چطور؟
_هیچی همینجوری
یاد هامون افتاده بودم.... باید برمیگشت انگلیس.... بورسیه شده بود و نباید فرصت رو از
دست میداد
یادم باشه زنگ بزنم بهش ببینم کی میخواد بره


هانا باز کلی ناراحت میشه سر قضیه ی رفتن داداشش
بیخیال فکرام سرمو تکیه دادم به مبل و چشمام رو بستم تا کمی اروم بگیرم
_مامان میری یه سر به مارتین بزنی؟
همیشه بیدار میشده تو سرمون حالا عجیبه خوابه
_باشه میرم نگران نباش پسرم

romangram.com | @romangram_com