#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_412

خندم گرفت... حالا این دوتا هیچی
پسر بابا هم که خوابالو تشریف داره
دستمو گرفتم به پشتیه تخت و بلند شدم رفتم دستشویی
وقتی اومدم هنوز خواب بودن


بی سروصدا پیرهنی پوشیدم و بدون بستن دکمه هاش بیرون رفتم
طبق معمول بدون پیراهن و فقط با یه شلوارک خوابیده بودم
مامان و مامان بزرگ توی سالن گرم صحبت بودن
_سلام
مامان با صدام برگشت و با دیدنم آروم زد رو گونش و گفت:
_ای وای تو چرا هی راه میری؟
مگه نمیدونی باید استراحت کنی تا زخمات خوب بشن؟ من از دست تو و هانا چیکار کنم
آخه


_چیزیم نیس مامان... گشنم شده اومدم یه چیزی بخورم
_مامان فدات شه پسرم.... برو سرجات الان میارم برات
_چشم
مامان رفت سمت آشپز خونه منم سر جام ایستادم
همین که دیدم حواسش بهم نیس رفتم سمت مامان بزرگ
_کجا میای؟برو توی اتاقت
_ همین جا خوبه... همه خوابن برم سروصدا میکنم بیدار میشن


romangram.com | @romangram_com